دختر بهاری ما

کودکم نفسم گیلدای مامان و بابا

26 ماهگی دختر گلم

دختر گلم!  26 ماهگیت مبارک ! دختر دلبندم ! بهترین تبریکاتم را در خوشگل ترین کادوی آرزو پیچیده و با برچسب سلامت، به آدرس زیباترین گل بهاری، تقدیم وجود پر مهرت میکنم . کارهای این ماهت: این ماه شمال بودیم واسه پروژه از پوشک گیری. باباییم اخر هفته ها میومد پیشمون که معلوم بود حسابی دلت براش تنگ میشه چون تا میومد دیگه منو تحویل نمیگرفتی با اینکه بهم وابسته ای حتی دسشوییم میخواستی با بابایی بری البته این دلتنگیت منو راحت میکرد اخر هفته ها!!!  یاد گرفتی دستتو میذاری کنار گوشتو اذان میگی. ح و ه رو خ تلفظ میکنی مثلا به حالا میگی خالا ! وقتی ازم سوالی م...
20 تير 1395

اولین آب بازی در دریا

بالاخره گیلدا در 25 ماه و 27 روزگی یعنی چهارشنبه 16 تیر 95 عید فطر تو دریای ساری آب بازی کرد. البته قبلا چند بار دیگه به دریا برده شد اما از امواج دریا میترسید و بازی نمیکرد. از آب بازیش فیلم داریم و عکساش در حال شن بازیه. ...
16 تير 1395

25 ماهگی عشقدونه

ماهگردت مبارک قشنگترینم کارهای این ماهت: عددهارو میشناسی. اعداد فارسی بعضیاشونو میشناسی و اعداد انگلیسی همشونو میشناسی و هر جا ببینی میخونی. تقریبا تا 15 رو به ترتیب میگی. دیگه وقتی جاییت درد میکنه، میخاره یا میسوزه خیلی واضح میگی. یه بار داشتی تو موبایل بابایی عکس نگاه میکردی، رسیدی به یه عکس از منو بابایی که واسه دوران بارداریم بود برگشتی گفتی مامانی و بابایین، گیلدا هنوز نیومده! گفتم گیلدا کجا بوده؟ گفتی گیلدا رفته بوده گل بچینه!!! (فک کنم از سریال شهرزاد یاد گرفتی) جدیدا چیزی میخوای با ناز و حالت اجازه میگی، مثلا میگی مامانی میشه فلان چیزو وردارم، میشه فلان کارو کنم، میشه...
20 خرداد 1395

پروژه اول از شیرگیرون

یکی دو روز قبل تولد دوسالگیت شروع کردم به جایگزین کردن شیر خشک روزت با شیر پاستوریزه. قبل این داستان لب به شیر پاستوریزه نمیزدی و فقط ترکیبی با شیر خشک میخوردی اونم به مقدار کم که مزه اش معلوم نشه. کم کم روزانه شیر پاستوریزه رو افزایش دادم تا اینکه شیر روزت کاملا تبدیل به شیر پاستوریزه شد چند روزی با شیشه خوردی و بعد شیشه رو با لیوان جایگزین کردم دیگه الان روزا شیر پاستوریزه میخوری. اما شیر شبتو قرار شد که تبدیل به آب کنم و کم کم آب رو جایگزین شیر کردم البته اوایل بهت نساخت و اذیتت کرد و بالا میاوردی از بی مزگی شیر ، اما کم کم عادت کردی و پنجشنبه 30 اردیبهشت در 2 سال و 10 روزگی از شیر گرفته شدی. امروزم با همدیگه شیشه های شیرتو گذاشت...
31 ارديبهشت 1395

تولد 2 سالگی نفسم

تولدت مبارک عزیزم بالاخره روز تولدت رسید... به همین سادگی نازگلکم دو ساله شد ...  البته برای من ساده نبود.... تو لحظه به لحظه این دو سال با بزرگ شدنت من جون گرفتم(گاهیم جونمو گرفتی) و از دیدنت لذت بردم........ خلاصه کلام اینه که من عاشقتم... تو تمام دنیای منی... عزیز منی... نفس منی.... خوشگل منی .... خیلی خوشحالم که داری بزرگ می شی، شاید کسی منو درک نکنه، شاید خیلی ها از این همه خوشحالی من تعجب کنن، ولی من متلاشی شدم تا تو رو به اینجا رسوندم، تنهای تنها..... یک لحظه کسی نبود که وقتی داری گریه می کنی کمکم کنه، خیلی سختی کشیدم خیلییییییی، البته از حق نگذریم بابایی خیلی بهم کمک کرد و می کنه، در و...
20 ارديبهشت 1395

بابایی روزت مبارک

  تقدیم به تمام پدران مهربونی که در برابر تقاضاهای جورواجور فرزندانشان ندارم به لبخند حزینشان طعنه زد نمی توانم در نگاه غمگینشان خیمه زد اما، نمیتوانم هرگز بر لبشان نقش نبست ...   شنیدن صـــــــدای قلب کسی که دوستــــــش داری زیبــــــــــاترین موسیقی دنیـــــاست … بابایی دوستت دارم، گیلدا شوهر عزیزم دوستت دارم ، روزت مبارک     ...
2 ارديبهشت 1395

23 ماهگی عزیز دلم

سلام عزیز دلم .. . یک ماه به تولد دو سالگیت مونده و تو هر روز داری بزرگتر میشی .. . هنوز باورم نمیشه که تو این همه بزرگ شدی و تا چشم به هم زدیم دو ساله شدی .. . کارات بزرگونه شده و حسابی شیطون شدی. .. تا حدودی لجبازی هم می کنی و اگه کاری بر خلاف میلت باشه جیغ می زنی و گریه می کنی .. . غذا خوردنت همچنان افتضاحه و به شدت بد غذایی کماکان هیچی نمیخوری و من در آرزوی اینم که تو وقتی میخوام چیزی دهنت بزارم دهنتو باز کنی .. . فقط ماست رو درست و بی دردسر می خوری .. . مدتیه خیلیییییییییییی تلاش میکنی خودت لباستو (مخصوصا شلوار)رو پات کنی.البته دراوردنش رو یاد گرفتی اما تو پوشوندن ...
20 فروردين 1395

تعطیلات عید 95 و سفرنامه شیراز

سلام دخملک نانازم امسال بعد از تحویل سال که 8 صبح بود، غروب ساعت 18 به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم و ساعت 19:30 با قطار به سمت شمال حرکت کردیم. روز اول خونه پدرجون بودیم و خونه بزرگترا عید دیدنی رفتیم و روز دوم به خونه آقاجون رفتیم و تا جمعه اونجا بودیم و عید دیدنی رفتیم و صبح جمعه پدرجون اومد دنبالمون. واما مسافرت: جای همه دوستان و عزیزان ما خالی در سفر شیراز سفر چهار پنج روزه ما که خیلی هم خوش گذشت. صبح شنبه 7 فروردین با پدرجون و مامان جون و داییها و زندایی و خونواده عموی مامانی به سمت شیراز حرکت کردیم. حدود ساعت 2 بعدازظهر کاشان بودیم و به باغ فین رفتیم. بعد از خوردن ناهار به سمت اصفهان ح...
15 فروردين 1395