دختر بهاری ما

کودکم نفسم گیلدای مامان و بابا

27 ماهگی عشقدونه

27 ماهگیت مبارک عزیز دلم کارای این ماهت: از وقتی از شمال برگشتیم، هنوز، هر روز که از خواب پا میشی سراغ مامان جونو میگیری و انتظار داری خونمون باشه و وقتی بت میگم مامان جون ساریه ناراحت میشی و گریه میکنی و میگی نه رفته دکتر میاد ، بعدم میگی پدرجون ادارست، دایی امیر کلاسه،غروب میان! (با اینکه یه ماهه اومدیم اما هنوز دلتنگی میکنی براشون) با عروسکات حرف میزنی و حرفایی که من بت میگم تحویل اونا میدی! به رژ لب میگی دهنی ، وقتی عکسای عروسیمونو روی دیوار میبینی میگی مامانی دهنی زدی! هوای گرم و سرد رو تشخیص میدی و همینطور مزه هارو. این روزا انقد حرف میزنی که مخمونو خوردی.گاهی ...
20 مرداد 1395

دخترم، دنیای من، روزت مبارک

پدرم میگه اونایی که دختر ندارن نصف عمرشون هدر رفته صبح دخترتو ببینی که با موهای شلخته و صدای گرفته که داد میزنه بابا نیاتو اتاق همه چیز یه پدره! روز دختر مبارک ...
14 مرداد 1395

پروژه دوم بای بای پوشک

گیلدای عزيز ما بالاخره با مقوله " دستشويی" هم كنار اومد. اين وسط بار تموم زحمتها اول از همه روی دوش خود مامانی ، بعدش هم مامان جون بود. اينهم فصلی ديگه از زندگی گیلدای عزيز ماست . درک لذت این پست فقط واسه مادرایی مقدوره که این مرحله رو سپری کردن. خب , این همه مقدمه ای بود برای نوشتن پست " از پوشک گرفتن بچه " راستش خیلی وقت بود که با خودم کلنجار میرفتم دختری رو از پوشک بگیرم , نشانه ها و علامتهایی درش دیده میشد که نشون میداد توانایی دستشویی رفتن رو داره. اما این علائم چی بودن : توانایی دویدن داشت (خب این واسه چیه به نظرم واسه این علامت خوبیه که میدونی تسلط رو ماهیچه هاش خیلی بیشتر از ...
30 تير 1395

26 ماهگی دختر گلم

دختر گلم!  26 ماهگیت مبارک ! دختر دلبندم ! بهترین تبریکاتم را در خوشگل ترین کادوی آرزو پیچیده و با برچسب سلامت، به آدرس زیباترین گل بهاری، تقدیم وجود پر مهرت میکنم . کارهای این ماهت: این ماه شمال بودیم واسه پروژه از پوشک گیری. باباییم اخر هفته ها میومد پیشمون که معلوم بود حسابی دلت براش تنگ میشه چون تا میومد دیگه منو تحویل نمیگرفتی با اینکه بهم وابسته ای حتی دسشوییم میخواستی با بابایی بری البته این دلتنگیت منو راحت میکرد اخر هفته ها!!!  یاد گرفتی دستتو میذاری کنار گوشتو اذان میگی. ح و ه رو خ تلفظ میکنی مثلا به حالا میگی خالا ! وقتی ازم سوالی م...
20 تير 1395

اولین آب بازی در دریا

بالاخره گیلدا در 25 ماه و 27 روزگی یعنی چهارشنبه 16 تیر 95 عید فطر تو دریای ساری آب بازی کرد. البته قبلا چند بار دیگه به دریا برده شد اما از امواج دریا میترسید و بازی نمیکرد. از آب بازیش فیلم داریم و عکساش در حال شن بازیه. ...
16 تير 1395

25 ماهگی عشقدونه

ماهگردت مبارک قشنگترینم کارهای این ماهت: عددهارو میشناسی. اعداد فارسی بعضیاشونو میشناسی و اعداد انگلیسی همشونو میشناسی و هر جا ببینی میخونی. تقریبا تا 15 رو به ترتیب میگی. دیگه وقتی جاییت درد میکنه، میخاره یا میسوزه خیلی واضح میگی. یه بار داشتی تو موبایل بابایی عکس نگاه میکردی، رسیدی به یه عکس از منو بابایی که واسه دوران بارداریم بود برگشتی گفتی مامانی و بابایین، گیلدا هنوز نیومده! گفتم گیلدا کجا بوده؟ گفتی گیلدا رفته بوده گل بچینه!!! (فک کنم از سریال شهرزاد یاد گرفتی) جدیدا چیزی میخوای با ناز و حالت اجازه میگی، مثلا میگی مامانی میشه فلان چیزو وردارم، میشه فلان کارو کنم، میشه...
20 خرداد 1395

پروژه اول از شیرگیرون

یکی دو روز قبل تولد دوسالگیت شروع کردم به جایگزین کردن شیر خشک روزت با شیر پاستوریزه. قبل این داستان لب به شیر پاستوریزه نمیزدی و فقط ترکیبی با شیر خشک میخوردی اونم به مقدار کم که مزه اش معلوم نشه. کم کم روزانه شیر پاستوریزه رو افزایش دادم تا اینکه شیر روزت کاملا تبدیل به شیر پاستوریزه شد چند روزی با شیشه خوردی و بعد شیشه رو با لیوان جایگزین کردم دیگه الان روزا شیر پاستوریزه میخوری. اما شیر شبتو قرار شد که تبدیل به آب کنم و کم کم آب رو جایگزین شیر کردم البته اوایل بهت نساخت و اذیتت کرد و بالا میاوردی از بی مزگی شیر ، اما کم کم عادت کردی و پنجشنبه 30 اردیبهشت در 2 سال و 10 روزگی از شیر گرفته شدی. امروزم با همدیگه شیشه های شیرتو گذاشت...
31 ارديبهشت 1395