دختر بهاری ما

کودکم نفسم گیلدای مامان و بابا

25 ماهگی عشقدونه

ماهگردت مبارک قشنگترینم کارهای این ماهت: عددهارو میشناسی. اعداد فارسی بعضیاشونو میشناسی و اعداد انگلیسی همشونو میشناسی و هر جا ببینی میخونی. تقریبا تا 15 رو به ترتیب میگی. دیگه وقتی جاییت درد میکنه، میخاره یا میسوزه خیلی واضح میگی. یه بار داشتی تو موبایل بابایی عکس نگاه میکردی، رسیدی به یه عکس از منو بابایی که واسه دوران بارداریم بود برگشتی گفتی مامانی و بابایین، گیلدا هنوز نیومده! گفتم گیلدا کجا بوده؟ گفتی گیلدا رفته بوده گل بچینه!!! (فک کنم از سریال شهرزاد یاد گرفتی) جدیدا چیزی میخوای با ناز و حالت اجازه میگی، مثلا میگی مامانی میشه فلان چیزو وردارم، میشه فلان کارو کنم، میشه...
20 خرداد 1395

پروژه اول از شیرگیرون

یکی دو روز قبل تولد دوسالگیت شروع کردم به جایگزین کردن شیر خشک روزت با شیر پاستوریزه. قبل این داستان لب به شیر پاستوریزه نمیزدی و فقط ترکیبی با شیر خشک میخوردی اونم به مقدار کم که مزه اش معلوم نشه. کم کم روزانه شیر پاستوریزه رو افزایش دادم تا اینکه شیر روزت کاملا تبدیل به شیر پاستوریزه شد چند روزی با شیشه خوردی و بعد شیشه رو با لیوان جایگزین کردم دیگه الان روزا شیر پاستوریزه میخوری. اما شیر شبتو قرار شد که تبدیل به آب کنم و کم کم آب رو جایگزین شیر کردم البته اوایل بهت نساخت و اذیتت کرد و بالا میاوردی از بی مزگی شیر ، اما کم کم عادت کردی و پنجشنبه 30 اردیبهشت در 2 سال و 10 روزگی از شیر گرفته شدی. امروزم با همدیگه شیشه های شیرتو گذاشت...
31 ارديبهشت 1395

تولد 2 سالگی نفسم

تولدت مبارک عزیزم بالاخره روز تولدت رسید... به همین سادگی نازگلکم دو ساله شد ...  البته برای من ساده نبود.... تو لحظه به لحظه این دو سال با بزرگ شدنت من جون گرفتم(گاهیم جونمو گرفتی) و از دیدنت لذت بردم........ خلاصه کلام اینه که من عاشقتم... تو تمام دنیای منی... عزیز منی... نفس منی.... خوشگل منی .... خیلی خوشحالم که داری بزرگ می شی، شاید کسی منو درک نکنه، شاید خیلی ها از این همه خوشحالی من تعجب کنن، ولی من متلاشی شدم تا تو رو به اینجا رسوندم، تنهای تنها..... یک لحظه کسی نبود که وقتی داری گریه می کنی کمکم کنه، خیلی سختی کشیدم خیلییییییی، البته از حق نگذریم بابایی خیلی بهم کمک کرد و می کنه، در و...
20 ارديبهشت 1395

بابایی روزت مبارک

  تقدیم به تمام پدران مهربونی که در برابر تقاضاهای جورواجور فرزندانشان ندارم به لبخند حزینشان طعنه زد نمی توانم در نگاه غمگینشان خیمه زد اما، نمیتوانم هرگز بر لبشان نقش نبست ...   شنیدن صـــــــدای قلب کسی که دوستــــــش داری زیبــــــــــاترین موسیقی دنیـــــاست … بابایی دوستت دارم، گیلدا شوهر عزیزم دوستت دارم ، روزت مبارک     ...
2 ارديبهشت 1395

23 ماهگی عزیز دلم

سلام عزیز دلم .. . یک ماه به تولد دو سالگیت مونده و تو هر روز داری بزرگتر میشی .. . هنوز باورم نمیشه که تو این همه بزرگ شدی و تا چشم به هم زدیم دو ساله شدی .. . کارات بزرگونه شده و حسابی شیطون شدی. .. تا حدودی لجبازی هم می کنی و اگه کاری بر خلاف میلت باشه جیغ می زنی و گریه می کنی .. . غذا خوردنت همچنان افتضاحه و به شدت بد غذایی کماکان هیچی نمیخوری و من در آرزوی اینم که تو وقتی میخوام چیزی دهنت بزارم دهنتو باز کنی .. . فقط ماست رو درست و بی دردسر می خوری .. . مدتیه خیلیییییییییییی تلاش میکنی خودت لباستو (مخصوصا شلوار)رو پات کنی.البته دراوردنش رو یاد گرفتی اما تو پوشوندن ...
20 فروردين 1395

تعطیلات عید 95 و سفرنامه شیراز

سلام دخملک نانازم امسال بعد از تحویل سال که 8 صبح بود، غروب ساعت 18 به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم و ساعت 19:30 با قطار به سمت شمال حرکت کردیم. روز اول خونه پدرجون بودیم و خونه بزرگترا عید دیدنی رفتیم و روز دوم به خونه آقاجون رفتیم و تا جمعه اونجا بودیم و عید دیدنی رفتیم و صبح جمعه پدرجون اومد دنبالمون. واما مسافرت: جای همه دوستان و عزیزان ما خالی در سفر شیراز سفر چهار پنج روزه ما که خیلی هم خوش گذشت. صبح شنبه 7 فروردین با پدرجون و مامان جون و داییها و زندایی و خونواده عموی مامانی به سمت شیراز حرکت کردیم. حدود ساعت 2 بعدازظهر کاشان بودیم و به باغ فین رفتیم. بعد از خوردن ناهار به سمت اصفهان ح...
15 فروردين 1395

عید 95 مبارک

سلام نفس مامانی و بابایی، گیلدای قشنگم، سال 94 هم تموم شد. لحظه تحویل سال 1395 سال میمون ساعت 8 و صفر دقیقه و 12 ثانیه روز یکشنبه اول فروردین این سال خوبو به دختر نازم که دومین عیدشه، همسر مهربونم، خونوادم و دوستای گلم تبریک میگم. برای دختر گلم آرزوی سلامتی، عاقبت به خیری، شادی، عمر طولانی و آرامش دارم و همینطور برای همه. برات سفره هفت سین چیدم که سبزه اشو لبو گذاشتم سبز شد. برای ناهارم سبزی پلو با ماهی درست کردم. عیدت مبارک میبوسمت عشقم ...
1 فروردين 1395

22 ماهگی دخملی

سلام خورشید زندگی مامانی مبارک مبارک 22 ماهگیت مبارک کارهای این ماهت: یه بار شمال که بودیم موقع شام برات غذا ریخته بودم اما نمیخوردی. یهو ورداشتیش بذاری دهن من بت گفتم من خودم میخورم این مال توئه بخور. برگشتی با حالتی که مثلا گولم بزنی بم میگی ببین پدرجون میخوره!!! حرف زدنت هر روز بیشتر از دیروز پیشرفت میکنه، دیگه جملات 4،5 کلمه ای و جملات ترکیبی میگی. یه بار رفته بودیم بوستان گفتگو، اونجا خرابکاری کردی. بردمت تو دسشویی شستمت بعد رفتیم نمازخونه پوشکتو بپوشونم دیدی نمازخونه است گفتی مهر بده ابپر کنم (نماز بخونم، گاهی میگی نماز بخونم گاهیم ابپر کنم )، داشتی نماز میخوندی...
20 اسفند 1394