دختر بهاری ما

کودکم نفسم گیلدای مامان و بابا

22 ماهگی دخملی

سلام خورشید زندگی مامانی مبارک مبارک 22 ماهگیت مبارک کارهای این ماهت: یه بار شمال که بودیم موقع شام برات غذا ریخته بودم اما نمیخوردی. یهو ورداشتیش بذاری دهن من بت گفتم من خودم میخورم این مال توئه بخور. برگشتی با حالتی که مثلا گولم بزنی بم میگی ببین پدرجون میخوره!!! حرف زدنت هر روز بیشتر از دیروز پیشرفت میکنه، دیگه جملات 4،5 کلمه ای و جملات ترکیبی میگی. یه بار رفته بودیم بوستان گفتگو، اونجا خرابکاری کردی. بردمت تو دسشویی شستمت بعد رفتیم نمازخونه پوشکتو بپوشونم دیدی نمازخونه است گفتی مهر بده ابپر کنم (نماز بخونم، گاهی میگی نماز بخونم گاهیم ابپر کنم )، داشتی نماز میخوندی...
20 اسفند 1394

اولین آرایشگاه

دوشنبه سوم اسفند ماه 94 دقیقا 21 ماه و 12 روزت بود که اولین آرایشگاه عمرت رو تجربه کردی... دخمل گلم از وقتی که به دنیا امده بودی دست به موهات نزدیم آخه کلا موهات کم پشت و نازکه... هیچ گیره مویی توی موهات گیر نمیکنه و خودتم نمیذاری ببندم بدت میاد... و موهات نامنظم بلند شده بود که به آرایشگاه رفتیم..... ساعت شش وقت داشتیم... ابتدا لباست رو در آوردیم و تو صندلی ماشینی اونجا نشستی و عمو آرایشگر شروع به کوتاه کردن موهات کرد... خیلی خوب بودی و با اسباب بازیایی که اونجا بود مشغول شدی تا اینکه عمو آرایشگر خواست جلوی موهاتو کوتاه کنه و حسابی گریه کردی. خیلی محیط خوبی بود و خیلی مهربون بودن تونستن تو رو سرگرم کنن، اسباب بازی بت دادن، برا...
3 اسفند 1394
1