گیلداگیلدا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
وبلاگ گیلداوبلاگ گیلدا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

دختر بهاری ما

💓🧘🏻‍♀️🌸

پروژه اول از شیرگیرون

یکی دو روز قبل تولد دوسالگیت شروع کردم به جایگزین کردن شیر خشک روزت با شیر پاستوریزه. قبل این داستان لب به شیر پاستوریزه نمیزدی و فقط ترکیبی با شیر خشک میخوردی اونم به مقدار کم که مزه اش معلوم نشه. کم کم روزانه شیر پاستوریزه رو افزایش دادم تا اینکه شیر روزت کاملا تبدیل به شیر پاستوریزه شد چند روزی با شیشه خوردی و بعد شیشه رو با لیوان جایگزین کردم دیگه الان روزا شیر پاستوریزه میخوری. اما شیر شبتو قرار شد که تبدیل به آب کنم و کم کم آب رو جایگزین شیر کردم البته اوایل بهت نساخت و اذیتت کرد و بالا میاوردی از بی مزگی شیر ، اما کم کم عادت کردی و پنجشنبه 30 اردیبهشت در 2 سال و 10 روزگی از شیر گرفته شدی. امروزم با همدیگه شیشه های شیرتو گذاشت...
31 ارديبهشت 1395

تولد 2 سالگی نفسم

تولدت مبارک عزیزم بالاخره روز تولدت رسید... به همین سادگی نازگلکم دو ساله شد ...  البته برای من ساده نبود.... تو لحظه به لحظه این دو سال با بزرگ شدنت من جون گرفتم(گاهیم جونمو گرفتی) و از دیدنت لذت بردم........ خلاصه کلام اینه که من عاشقتم... تو تمام دنیای منی... عزیز منی... نفس منی.... خوشگل منی .... خیلی خوشحالم که داری بزرگ می شی، شاید کسی منو درک نکنه، شاید خیلی ها از این همه خوشحالی من تعجب کنن، ولی من متلاشی شدم تا تو رو به اینجا رسوندم، تنهای تنها..... یک لحظه کسی نبود که وقتی داری گریه می کنی کمکم کنه، خیلی سختی کشیدم خیلییییییی، البته از حق نگذریم بابایی خیلی بهم کمک کرد و می کنه، در و...
20 ارديبهشت 1395

بابایی روزت مبارک

  تقدیم به تمام پدران مهربونی که در برابر تقاضاهای جورواجور فرزندانشان ندارم به لبخند حزینشان طعنه زد نمی توانم در نگاه غمگینشان خیمه زد اما، نمیتوانم هرگز بر لبشان نقش نبست ...   شنیدن صـــــــدای قلب کسی که دوستــــــش داری زیبــــــــــاترین موسیقی دنیـــــاست … بابایی دوستت دارم، گیلدا شوهر عزیزم دوستت دارم ، روزت مبارک     ...
2 ارديبهشت 1395

23 ماهگی عزیز دلم

سلام عزیز دلم .. . یک ماه به تولد دو سالگیت مونده و تو هر روز داری بزرگتر میشی .. . هنوز باورم نمیشه که تو این همه بزرگ شدی و تا چشم به هم زدیم دو ساله شدی .. . کارات بزرگونه شده و حسابی شیطون شدی. .. تا حدودی لجبازی هم می کنی و اگه کاری بر خلاف میلت باشه جیغ می زنی و گریه می کنی .. . غذا خوردنت همچنان افتضاحه و به شدت بد غذایی کماکان هیچی نمیخوری و من در آرزوی اینم که تو وقتی میخوام چیزی دهنت بزارم دهنتو باز کنی .. . فقط ماست رو درست و بی دردسر می خوری .. . مدتیه خیلیییییییییییی تلاش میکنی خودت لباستو (مخصوصا شلوار)رو پات کنی.البته دراوردنش رو یاد گرفتی اما تو پوشوندن ...
20 فروردين 1395

تعطیلات عید 95 و سفرنامه شیراز

سلام دخملک نانازم امسال بعد از تحویل سال که 8 صبح بود، غروب ساعت 18 به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم و ساعت 19:30 با قطار به سمت شمال حرکت کردیم. روز اول خونه پدرجون بودیم و خونه بزرگترا عید دیدنی رفتیم و روز دوم به خونه آقاجون رفتیم و تا جمعه اونجا بودیم و عید دیدنی رفتیم و صبح جمعه پدرجون اومد دنبالمون. واما مسافرت: جای همه دوستان و عزیزان ما خالی در سفر شیراز سفر چهار پنج روزه ما که خیلی هم خوش گذشت. صبح شنبه 7 فروردین با پدرجون و مامان جون و داییها و زندایی و خونواده عموی مامانی به سمت شیراز حرکت کردیم. حدود ساعت 2 بعدازظهر کاشان بودیم و به باغ فین رفتیم. بعد از خوردن ناهار به سمت اصفهان ح...
15 فروردين 1395