گیلداگیلدا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگ گیلداوبلاگ گیلدا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

دختر بهاری ما

💓🧘🏻‍♀️🌸

تولد 7 ماهگی عزیز دل مامانی

مامانی، امروز تولد 7 ماهگیت بود. من و بابایی صبح بردیمت قد و وزن . عزیز دلم اگه بدونی تو وروجک چقدر شیطون شدی نفسم . بذار از کارای جدیدت بهت بگم خانومم.بدون کمک میتونی بشینی(اولین بار روز پنجشنبه 13 آذر تو 6 ماه و 23 روزگیت حدود دو دقیقه نشستی،شنبه 15 آذر تو 6 ماه و 25 روزگی حدود 25 دقیقه نشستی و الان یعنی پنجشنبه 20 آذر که 7 ماهت شده میتونی 50 دقیقه تنهایی بشینی) ، تو روروئک یه ربعه حوصلت سر میره چون نمیتونی کشف و کوشوفات کنی نفسم، البته خوبه چون من دوست ندارم تو روروئک بذارمت به نظرم زوده اما بابایی دوست داره تو روروئک بشینی . عاشق لب تاب و سیم و دستمال کاغذی و موبایل و کنترل تلویزیونی 1000 جور اسباب بازی رنگ وارنگ بریزم برات اینا...
21 آذر 1393

تولد شش ماهگی .. واکسن شش ماهگی

بالاخره نیم سالت تموم شد دخترم . گیلدای نازم حسابی بزرگ شدیا .. خودت خبر داری ؟ ! توی این ماه خیلی کارای جدید و حرکات محیرالعقول زدی ! البته از نظر من که مامانتم !! با هر کار کوچیکت کلی ذوق می کنم . عسل مامان اينقدر ناز شدی كه واقعاً نميشه توصيف كرد. بعضی وقتا صداتو ميگيری سرت و واسه خودت آواز ميخونی ديگه با همه ارتباط برقرار ميكنی. ديگه حس كنجكاويت به بالاترين حد خودش رسيده به همه چی دست درازی ميكنی به همه صداهای اطرافت واكنش نشون ميدی. وقتی مامان جون(مامان مامانی) هر روز زنگ میزنه و من تلفنو ميذارم پشت گوشت كه باهات حرف بزنه آروم ميشی و به حرفاش خوب گوش ميدی و من با ديدن اين صحنه ها هزاران بار خدا رو شاكرم ك...
20 آبان 1393

گیلدا در لباس علی اصغر(ع)

گیلدا در 5 ماه و 19 روزگی جمعه 9 آبان 93 در مراسم شیرخوارگان حسینی شرکت کرد. امام حسین و علی اصغر نگهدارت کوچولوی مامانی. برا همه دوستان، برا نی نی های مریض،برا اونایی که نی نی میخوان  دعا کردیم. تو این روزا محتاج دعاییم. ...
9 آبان 1393

نمایشگاه اسباب بازی

سلام عزیز دل مامانی امروز رفتیم نمایشگاه اسباب بازی تو نمایشگاه از دیدن اون همه اسباب بازی رنگی کلی ذوق زده شدی و همش با اون صدای نازت به زبون خودت حرف میزدی و از ذوق جیغ میکشیدی همه هم دوست داشتن اونجا و از دیدنت ذوق میکردن مخصوصا پسرا ای شیطون از الان پسرکش شدیا. یه چند تا اسباب بازی هم برا دختر خوشگلم خریدیم فدااااااش بشممممم بووووس اینم عکسای امروزت: ...
1 آبان 1393

شمال، عید غدیر، اولین عروسی

سلام عزیز دل مامانی یکشنبه روز تولد 5 ماهگیت رفتیم شمال. دوشنبه عید غدیر بود که برای اولین بار تجربه کردی و عیدی گرفتی. پنجشنبه 24 مهر هم برای اولین بار به عروسی رفتی. عروسی دختر عموی من بود . اوایل عروسی خوب بودی اما کم کم شروع کردی لج کردن منم پا شدم انقد تکونت دادم تو بغلم تا خوابیدی بعد هم واسه اینکه تغییر آهنگ اذیتت نکنه و بیدارت نکنه سروصداها با بابایی بردیمت تو ماشین تا لالا کنی بعدم که بیدار شدی خواستیم بریم تو لج کردی مام دیگه برنگشتیم تو سالن. یه زحمتیم کشیدی خرابکاری کردی اساسی مجبور شدیم لباساتو عوض کنیم. در کل بد نبودی دختر خوبی بودی. دوست دارم عزیزم بووووووووووس. اینم عکسای دختر نازم روز عید غدیر، شب عروسی قب...
26 مهر 1393

تولد تولد تولد 5 ماهگیت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک      مبارک مبارک تولدت مبارک در جشن تولدت عزیزم        همه انگشترند تو نگینی تولد تولد تولدت مبارک     مبارک مبارک تولدت مبارک دختر ناز مامان امروز ۵ ماهگیت تموم شد ورفتی تو ۶ ماه. بهترین های دنیا را برات آرزومندم. امروز یه فصل تازه ای تو زندگی قشنگت شروع میشه. یه فصل جدید با تجربه های جدید. شما بزرگ تر شدی. خانم تر شدی. کوچولوی مهربون من شما دیگه  بهترین همدم و همزبون منی. دختر گلم دیگه می تونی غلت بزنی، پاهاتو با دستت می گیری و سعی داری بگذاری تو دهنت.  دیگه کم کم باید بشینی . بازی کنی .د...
20 مهر 1393

عید قربان در پارک چیتگر

سلام عزیز دل مامانی عیدت مبارک امسال اولین عید قربانی بود که کنار ما بودی فقط هنوز دندون نداری که کباب بخوری ایشالله سال دیگه. امروز با دایی جون امیر (برادر مامانی) و دوست بابایی و خانمش (عمو آرمین و خاله بهاره) رفتیم پارک جنگلی چیتگر وبعد خوردن کباب رفتیم کنار دریاچه . بعد غروب رفتیم فروشگاه هایپر استار. خلاصه امروز روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت. اینم عکسای خوشگل مامانی: اینم بقیه عکسا: ...
13 مهر 1393

تولد و واکسن چهار ماهگی

دختر گلم 4 ماهگیت مبارک. کلی بزرگ شدی نازنینم وای از دست جیغ کشیدنات وااااااااااااااااااااااااااای آدم سردرد می گیره دخترم اول 3 ماهگیت بود که شروع کردی بلند بلند خندیدن و قهقهه زدن البته فقط وقتی مامان جون (مامان مامانی) باهات بازی میکرد اما تا اومدم فیلم بگیرم دیگه نخندیدی بعد اون چند بار بلند خندیدی اما خیلی کم. می تونی وقتی دراز کشیدی غلت بخوری دوست نداری دراز بکشی و همین میگذارمت با تمام قدرتت می خوای بلند شی و بنشینی.  آدم ها رو خیلی خوب از هم تشخیص میدی اصلا طاقت نداری کسی بهت بی محلی کنه و سریع گریه می کنی و میخوای همش پیشت باشم کلمه مه ...
20 شهريور 1393

یه خبر خوب

سلام مامانی دایی جون امیر(به قول تو آقائه، هر وقت میبینیش اینو بش میگی) که خیلی دوستش داری دانشگاه تهران قبول شده و داره میاد پیش ما. دایی جون تبریک میگم قبول شدی گیلدا جونی ...
18 شهريور 1393