دختر بهاری ما

کودکم نفسم گیلدای مامان و بابا

45 ماهگی + یه خبر خوب

سلام عشق مامانی اول از همه بگم که 8 بهمن 96 تو سه سال و هشت ماه و هجده روزگیت تهران یه برف حسابی اومد ما هم مادر و دختری رفتیم برف بازی و آدم برفی درست کردیم، تموم مدتیم که من داشتم آدم برفی درست میکردم تو داشتی برف پرت میکردی رو سر و کله من 9 بهمن هم تولد بابایی بود و جشن سه نفرمون امسالم مثل پارسال از طرف اداره بابایی به مناسبت 22 بهمن دعوت شدیم تالار. همون عروسک پارسالی اونجا بود و بعد یه سال تو رو شناخت بعد تالارم با همکار بابایی رفتیم پارک جنگلی سرخه حصار تا یه کم بازی کنین اینم تو و دوست جدیدت ثنا جون و اما خبر خوب اینکه این ماه ماشین خریدیم یعنی کشتی مارو انقد گفتی...
20 بهمن 1396

44 ماهگی به روایت تصویر

این ماه بردمت بینایی سنجی. خداروشکر چشمات مشکلی نداشت. قبل رفتن بهت قول دادم اگه بریم اونجا گریه نکنیو خانم باشی برات جایزه میخرم واسه همین موقع برگشت یه پازل برات خریدم. کارت سلامتت پازلت کتابی با شخصیت اصلی همنام گیلدا. این کتاب مال بچه همکار بابایی بود که وقتی دید اسم شخصیتش گیلداست آورد و داد که مال تو باشه. این ماه تهران دو بار زلزله اومد که بعد از زلزله دوم به اصرار بابایی رفتیم شمال. باغ پدرجون، زیر درخت بلوط به خاطر اینکه تو شمال لجبازی نکنی اکثرا پشت لب تاپ بودی مو فرفری در حال درست کردن پازل با کمک مامانی ...
20 دی 1396

یلدای 96

چهارمین یلدا و سالروز تعیین جنسیتت مبارک دردونه. امسال شب یلدا خونه همکار بابایی بودیم. ...
29 آذر 1396

43 ماهگی

25 آبان به صورت کاملا یهویی رفتیم شمال آخه دخترعموت آیلین(که نه خودشو قبول داری نه اسمشو، خودش که میگی یه دونه بچه بس بود نباید دوتا باشن، اسمشم میگی اسم دوست منه (دوست مهدت که دیگه نمیری)  نباید اسم این باشه ) به صورت نارس با وزن 1300 به دنیا اومد و چون ریه هاش کامل نشده و زردی و عفونت خونی هم داره هنوز بیمارستان بستریه. حدود دو هفته ای شمال بودیم. فقط از مامان جون سواری نگرفته بودی دیگه باغ پدرجون عروسک بادی که پدرجون برات خرید تا شمال بمونیو لج نکنی که ...
20 آذر 1396

3.5 سالگی

گیلدای خونه ما 3.5 ساله شد. شیطون و بلا و شیرین زبون . در طول روز کلا مشغول بازی هستی و یه دقیقه نمی شینی و کل خونه همیشه پر اسباب بازیه، بعضی وقتها که خسته میشم و کلی هم کار دارم برات کارتون میذارم تا بشینی یکم ،منم هم استراحت کنم هم به کارهام برسم، کارتون ماشا ومیشا رو دانلود کردیم و خیلی دوست داری و همیشه میبینی، یه سری از قسمتهاشم که دانلود نکردیم و برنامه باب اسفنجی رو تو لب تاپ آنلاین میبینی قشنگ کار با لب تاپو یاد گرفتیو خودت تک تک فایلها رو باز میکنیو میبینی. تو عکس اطرافت پر اسباب بازیه دختر بااحساسم روزی چندبار به من و بابایی مخصوصا من ابراز ...
20 آبان 1396

روز کودک

این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ، ای کاش همیشه در چهره ات باقی بمانند! روز کودک مبارک . . . ...
16 مهر 1396

مسافرت شمال تابستان 96

یه پست طولانی پر از عکس سلام گیلدای گلم برات بگم که روزای آخر تابستون رفتیم مسافرت، به سمت شمال، به سبک توریستی! سه شنبه غروب 28 شهریور به سمت ساری حرکت کردیم و شب اونجا بودیم. دایی جون اینا، مادربزرگ و عمو و عمه منم اون شب اونجا بودن و یه جور توفیق اجباری شد بعضی از فامیلو دیدیم. تا رسیدیم میخواستی اسباب بازیاتو پخش کنی اما بت گفتم مهمون هست نباید اینکارو بکنی بذار برن بعد. توام رفتیو به پسرعمه ام میگی پس چرا نمیرین خونه اتون! بعد ازینکه رفتنم کلی خوشحال شدی گفتی آخجون رفتن! بقیه در ادامه مطلب چهارشنبه رو استراحت ...
10 مهر 1396